تاهمیشه

انقدر این چند روزه هر کاری میخوایم بکنیم میگیم حالا بذا بریم ، اگه برگشتیم انجام میدیم که اول که اومدم پست بذارم داشتم فک میکردم حالا برم ، اگه اومدم مینویسم !

بعد دیدم که خب شاید نیومدم خب ! این شد الان قصد نوشتن کردم 

به لطف خدا بعد از سه سال و نه ماه و چند روز دوباره طلبیده شدم برای سومین بار ...

هر چی شکر بگم براش کمه ... الحمدالله ...

نمیدونم هنوز کسایی که قبل کامنت میذاشتن اینجا رو میخونن یا نه ولی اگه اومدین و دیدین حلال کنین ! اگه بد حرف زدم ، اگه ناراحتتون کردم ...

+ فکر کن بعد از کلیییی غصه صدات کرده باشن ، اجازه داده باشن ، راهی شده باشی

+ این روزا فکر میکنم روزی که برسم ، روزی که تو بین الحرمین وایسم ، روزی که بین جمعیت خودمو کش بیارم و چشمم به ضریح بیوفته ... وااای ! انقد فکر کردم و تکام تنم لرزیده که باورت نمیشه ... شکر ، شکر ، شکر ....

+ اربعین ، کنار پدر ...

+ شاید آخرین پست ...

 

نوشته شده در ۱۳٩٤/٩/٧ساعت | دست خط ()

خیلی نوشته بودم ! از خاطره ها از روزا از زمان از دل آشوب الانم ولی خب پرید ! نمیدونم چرا :/ 

بیخیال مهم نیس ، مهم اینه ک دلم تنگه ، خیلی خیلی ....

+ای خدا شکرت ...

+ دعا لازمم ، خیلی خیلی ...

نوشته شده در ۱۳٩٤/٧/۳ساعت | دست خط ()

قهر کار بزرگتر هاست و من این روز ها عجییییب حس میکنم به اندازه قهر کردن بزرگ

شده ام...

از وقتی یادمه همیشه هم بازیام و هم صحبتام بزرگ تر از خودم بودن !

نمیدونم اینکه  من از حرف زدن با کوچیکتر از خودم خوشم نمیومد عجیب

بود یا اینکه اونایی که باهام حرف میزدن آدمای عجیبی بودن ! چون شکایتی از حرف

زدن با منه نیم وجبی  نداشتن !

ولی خب اون من یواش یواش بزرگ شد ،

بزرگ شد و قدش از خیلی از اون بزرگترایی که میشناخت بلند تر شد !

اون من بزرگ شد و برای بزرگ شدنش کمر خیلیا خمیده شد ...

یادمه یه وقتا که یه سوالی از مامانم میپرسیدم میگفتن حالا وایسا بزرگ میشی خودت

میفهمی ! اون موقع یا ذوق زده میشدم از اینکه بالاخره یه روزی میفهمم یا کلافه

میشدم از نرسیدن اون بزرگ شدنی که مامانم میگفتن !

اما الان که میتونم اسم شرایط فعلیمو بذارم بزرگ شدن هییییچ کدوم از سوالامو یادم

نیست ، خبری از اون شوق فهمیدن نیست ، مادرم مثل همیشه راست میگفت ، بزرگ

شدم و خیلی چیزا رو فهمیدم  ولی خب هنوز نمیدونم به جواب سوالای بچگی رسیدم

یا نه!

بزرگ شدم و حالا دیگه کفش مادرم برام بزرگ نیست ، بزرگ شدم و حالا دستم تو

مشت پدر گم نمیشه ، بزرگ شدم اما هنوز دلم میخواد مثل همون دختر بچه ی 4

ساله دید آدما رو عوض کنم ، هنوزم با مامان سر دیدن زندگی بحث میکنم و مدام

صدای خودم تو گوشم میپیچه ، همون موقع که مامانم میگن بیخیال اصن این حرفا رو

بتو میگم که چی و من وقتی دارم سر و ته لوبیا ها رو با چاقو میبرم میگم مامان جون

باور کنین میفهمم!

هه! از اولشم بچه ی کاری ای بودم! مامانم میگن 3-4 سالت بود پدرت که میومد

میرفتی صندلی میذاشتی ، میرفتی روش چایی میریختی برا من و پدرت!

خودم یادم نیس ولی تصورش جالب ناکه :)

 

web.jpg

+ تولد نوشتی متفاوت برای 4/30....

+ ما زنده به آنیم که آرام نگیریم / موجیم که آسودگی ما عدم ماست

+ خودم عکس و خیلی دوست دارم :) گردن بند دوس داشتنی ایه برام ، خیلی جاها

که همراهی نبوده همراهیم کرده ...

+ قدری  خستگی از دنیا ی مجازی و ذره ای بزرگ شدن برای یک قهر نسبتا طولانی

کافیست ...

+ فعلا یا علی ...

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٩ساعت | دست خط ()

تولد ذاتا مقوله جالبیه ، همین که هیچ وقت نمیفهی وقتی تولدته داره اتفاق

خوبی میوفته یا نه !

داره سال به سال از اون عمر مقرر کم میشه یا سنت داره اضافه میشه!

با همه ی اینها من به شدت معنقدم باید تا آخر عمر تمااام تولد ها رو جشن گرفت ،

لبخند زد و عکس گرفت ، هر سال باید آرزو کرد و شمع فوت کرد ، هر سال باید یه کیک

بامزه خرید و کلی باهاش عکس خنده دار گرفت!

راستش انقدر خستم که نه دستم حال تایپ کردن داره نه قلم حس نوشتنش میاد

فقط اینکه تولد خوب است ...همین

+ منتظر کادوی همه عزیزان هستم :)

+ یاد پارسال بخیر ! هه ...چه زود گذشت

+ امید وارم تاهمیییشه ذوقی برای تولدا وجود داشته باشه

+ ای خدا شکرت

نوشته شده در ۱۳٩۳/٤/٢٢ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت