تاهمیشه

و امروز اسفند آخرین نفسش را شاید به سختی فرو میدهد و رسالتش

رابا خیالی که شاید کمی نگران است تحویل بهار میدهد  و بهار

تنهالبخند میزند به تمام دلهره ها و تمام دلتنگی ها و تمام  تشویش

هاییکه بردوش اسفند آخرین سنگینی میکرده...

به راستی که چه قدرتی دارد این لبخند و این امید که همه ی دلهره ها

رادر خود حل میکند .....

باشد که سالی پر از آرامش داشته باشیم

باشد که تاهمیشه پر از امید باشیم و آرامش

 

 

 و شاید زندگی ما حبابی باشد دست کودکی بازیگوش...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢۸ساعت | دست خط ()

آخرین جمعه ی سال است....

ساعت 10 صبح را فریاد میزند...

کوچه های تنهایی غرق سکوت است..

همه در کنار رفته هایند..

و من در کناری تنها مانده ام

،نشسته ام،

تنهایی بدی نیست...

ولی کاش رفته ای وجود نداشت...

کاش همه بودند و من بودم و تنهایی..

(باور کن که راضی بودم)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢٥ساعت | دست خط ()

نمایش تمام میشود،هرکدام با تمام خلوص از پدر و مادر و معلم خود

تشکر میکنند...

یکی بلند میشود،میگوید:از پدر و مادرم ممنونم که زحمت بسیاری برایم

کشیدند و هزینهی رفت و آمدم را پرداختند...

همه میخندند(شاید به صداقتش)

خودش خوشحال است،حس میکند دینش را ادا کرده...

مادرش سرخ میشود!از خنده ها خجالت میکشد یا از صداقت فرزندش؟!!

نمیدانم!

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/۱٦ساعت | دست خط ()

 

این بار من فقط سکوت میکنم....

 

اگه میشه تو این پست حرفای خودتونو بزارین ....(هر چی دوس دارین)

نوشته شده در ۱۳٩۱/۱٢/٢ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت