تاهمیشه

هیچ سکوتی رفتن نیست ، گاهی مجازات منیست که من نبوده ،

گاهی داد منیست که بغضش را نشکسته و گاهی فقط یک سکوت

صاف و ساده است به احترام من .

من چیست؟! کیست؟! کجاست؟! چرا صدای نفس هایش را نمیشنوم؟!

چرا نبض وجودش که مایه ی حیاتم بوده و هست این روز ها یکی در

میان میزند؟! 

چرا حال خوب من را بد تعبیر میکنی؟! حالش خوب است ، از قدیم گفته

اند بی خبری خوش خبریست ....


+ هر فعل لازمی گاهی استثنا میشود

+ از دلگیری از کسایی که اومدن و بی حرف رفتن چیزی نمیگم چون گذاشتم به این حساب که میدونن من حالم همیشه خوبه پس نگرانی و ناراحتی نداره :)               در هر صورت ممنون از همگی

+ لازم به ذکر است که اون خال نیست تو عکس ، نمیدونم چیه!

+ بدان که تاهمیشه دوریت را تاب نخواهم آورد

+ نقطه سر صفحه ی بعد 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢٦ساعت | دست خط ()

+ چندان گریستم که هر که بر گذشت / در اشک ما چو دید روان گفت این چه جوست؟!

+ گاهی سکوت لازم تر از هر فعلی ست ...

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٢۱ساعت | دست خط ()

نشسته ای.....

لبخند میزنی به قهقه های بی دغدغه ی کودک ناشناس که چمن ها

خودشان را فدای خنده اش میکنند...

چمن ها را میکند و روی سر پدر میریزد..

پدر میخندد و با جدیتی که برای خودش هم مضحک است میگوید :

خستمکردی بچهههه...

و کودک میخندد و مشتی دیگر حواله ی پدر میکند

انگار که خستگی گاهی فقط مضحک است :)

 

 

 

+کودک ناشناس... مادر بنده خدایش نمیداند چقدر دوست میدارمش

+ زندگی شبیه شعریست ، قافیه هایش با من ، تو فقط ردیف باش ...

+در نظر بازی ما بی خبران حیرانند/من چنینم که نمودم دگر ایشان دانند

 + بعضیا بدانند و آگاه باشند که ما میدانیم و آگاهیم ... 5 ... :)‌ 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/۱۳ساعت | دست خط ()

دلت حرف میخواهد...

یک دنیا حرف که اصلا نمیدانی چیست ، اما هست،خیلی هم هست...

دلت بغض میخواهد ....

یک بغض که بشکند...بشکند و صدای شکستنش،نفست را بند آورد....

دلت داد میخواهد...

یک داد بلند،که تا ماه ها گلویت تحمل ادای کلمه ای را نداشته باشد...

دلت....راستش نمیدانم شده ... من تا به حال همچین چیزی ندیده ام!

و تو با شنیدن این جمله از کسی که رو به رویت،در آینه،ایستاده

سرت را مثل دختر های خوب می اندازی پایین و میگویی اگر تو نمیدانی

پس....

راست میگویی....مگر چند بار در این سالها حالم اینگونه بوده؟!

اما اینبار ترسناک شده ام .... دلم میخواهد خودم را بردارم ، یقه اش را

محکم بگیرم و بچسبانمش به دیوار ، سرش داد بزنم که لعنتی چه

مرگته؟! ، بغضم که گرفت ، یقه ام را رها کنم ، بنشینیم یک دل سیر

برای خودم گریه کنیم ...

 

 

+ دلم یک دعوای حسابی میخواهد....مردانه...رو در رو...مردش هستی؟!

+ هنوز هم میتوان خندید => حال من خوبه :)

+ باورت میشه دیگه سرم تو آینه معلوم نیست؟! این همون آینه اس که وقتی پدر جون داشتن جاشو تنظیم میکردن غر میزدی که قدت بهش نمیرسه و باید نوک پا وایسی تا خودتو ببینی...یادته گفتن بزرگ میشی؟! یادته گفتی اوووووو ،کو تا اون موقع؟! 

+ قبلا اول تو دفترم مینوشتم بعد اینجا میذاشتم...جدیدا اول میام بعد یهو      مینویسم..شرمنده اگه انشاش خوب نیست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت