تاهمیشه

میدانی زندگی درست مثل یک بافتنیست...

بافتنی که در  ابتدا  فقط دو نخ دارد و زندگی به تو گره را می آموزد و بعد

شاید سه نخ و بافتنی جدید...

به مرور آدم های زندگیت زیاد میشوند و تو نخ ها را با مهارتی که همین

زندگی به تو می آموزد بر هم میبافی...

یواش یواش تازه وقتی خیالت دارد راحت می شود که خخخخب من

توانستم..دنیا پرچمت کو؟ تسلیم شدی؟ ناگهان دنیا برگی را برایت رو

میکند که تو میمانی و تو...

در میان همین بافتن ها و وقتی به آخرش میرسی نخی را میبینی که

در آخر تنها مانده  کمی که دقت میکنی می فهمی که انگار نخ،نخ

توست...

مجبوری بچینی اش و وقتی چیده شد تازه انگار بافتنی فریاد

میزند که خوش رنگ بود حیف شد که چیده شد...

 پ.ن: تمام عکسایی که زیرش اسم خودمه کار خودمه. 

عذر خواهی .ن: شرایطم جوری بود که نتونستم خبر بدم.می بخشید!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/٢٧ساعت | دست خط ()

گاهی حس میکنی حتی یک کلمه از حرف های طرف مقابل را

نمیشنوی...هر چه سکوت میکنی هی چه گوش میدهی هیچ

نمیشنوی...!

با خودت فکر میکنی....

کدام  صدا اینقدر بلند بود که کر شدم...

کدام هجوم کدام همهمه نمیگذارد بشنوم...

شاید واقعا کر شدم...!

 

شاید.....

 

 

 پ.ن: همه چیش مال خودمه...( even the sentence in the pic!)

 پ.ن: صفحه ای با اسم لبخند اضافه کردم!دلتون گرفت بخونین شاد شین...

امید وارم خوشتون بیاد

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱٩ساعت | دست خط ()

این روز ها انگار به همه چیز عادت کرده ایم،حتی به بودن انگشتری در

دستمان که شاید با وجودش عهد هایی را بر گردنمان میگذارد...

به بود و نبود آدم ها و محبتشان این روز ها انگار به گریه های بیگاهمان

هم عادت کرده ایم انگار دیگر خیلی چیز ها دیده نمیشود...انگار به عادت

هم عادت کرده ایم....

نمیدانم بگویم قصه ی تلخیست یا شیرین است اما میدانم

هنوز در پیچ و خم این سوال که خدا عادت را آفرید تا بعضی ها بتوانند

آسوده باشند و بعضی نفشان را از بغض حبس کنند مانده ام..

من و تو عادت میکنیم و دلی از این عادت میشکند و ما باز هم به دل

شکستن عادت میکنیم....

تلخ است یا شیرین هنوز هم نمیدانم...!

کاش به آرزو ها عادت نکنیم...

 

 

به کسی  خبر ندادم...!

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱۳ساعت | دست خط ()

 

برای انتخاب بهترین وبلاگ از دید کاربران به اینجا برید

بععععله....ما ک بدون تبلیغات اولیم ولی خب شما لطف کنین برین اولی ما رو اطلاع

بدین!

پیرو فرمایشات دوستانی ک هدفشون جلب رضایت خواننده بود باید بگم ما

بیشششششتر لبخند

با سپاس از زحمات شما خواننده ی عزیز.

جون بچه ات (نیس حالا همه اینجا بچه دارن!) برو اطلاع بده!بابا چی میشه یه بار ما اول

شیم هاااااان؟؟!!! نه تو به من بگو چی میشهههههههه؟؟! ا خب برو دیگه واس چی

وایسادی ؟! چرندیات من خوندن داره؟! خوشت میاد من خواهش کنم؟! رفقا من به

شخصه ازتون خوااااهشا میکنم ...خوبه؟! خیالت راحت شد؟!

دستت طلا ایشالله عروسیتون جبران کنم نیشخند

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۳ساعت | دست خط ()

سلام...

چند روز پیش به شعر سیب حمید مصدق و جوابیه هاش فک میکردم!

یک آن یه چیزایی به ذهنم رسید که روی ورق آوردمشون! تا حالا شعر

ننوشته بودم! شاید نباید به خودم اجازه ی نوشتنشو میدادم ولی خب...

اگر خوشتون اومد خواستین جایی بذارینش خواهشا با اسم خودم

باشه!(مرسی)

.................

تو به او خندیدی

من نگاهی کردم

او هم میخندید

دخترم بود دگر!

چوب را بر داشتم

لیک،میدانستم

عشق از بدو ورود

سیبی در بر داشت

گرچه گاهی چوبش سهم

ما آدم هاست،

لیک باید باشد

حال سیب باغ من باشد

یا سیب دگر

مهم آن سیبی بود

که به علت و درد

با کمی دلهره بر گل افتاد

تو نمیدانستی من،

از پس دلهره ها

در پی تو میگردم

من نمیدانستم

که چرا چوب در دست من است!

لیک، شاید آن چوب

چوب آن  سیبی بود

که به صد دلهره

روزی،شاید

از درختی افتاد...

                          غزااال _ 92.2.30

 

پ.ن:همه جور انتقادی رو میپذیرم لبخند

ببخشید نتونستم به همه خبر بدم!خجالت

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت