تاهمیشه

این روز ها کم نیستند کسانی که عجیب وابسته ی شان شده ام...

نمیدانم میشود اسمشان را گذاشت دوست یا نه...میترسم...

میترسم دوست زیر بار معرفتشان کمرخم کند....

اما سخت است ...سخت است که بدانی بودنشان به یک دکمه بند

است...سخت استکه هر بار که بودنشان را میبینی و لبخند میزنی ،

تهدلت بگوید: یادت باشد شاید فردا آمدی ونبود...نبودنی که هر بار با

دیدنش فقط گفته ام :امید وارم حالت خوب باشه رفیق

اما انگار پشت هر نبودنی یک خستگیست....نمیدانم شاید مشکل از

ماست...طاقتمان کم شده...زود با خودمان لج میکنیم.....

اما تو بدان که به بودنت وابسه ام....بدان که سخت است شاهد نبودنت

باشم....

                                                                         دلگیر از نبودن ها: غزال

 

+ از تک تکتون قول میخوام.....قول بدین هیچ وقت بی خبر نرین

+ رویای عزیزم بودنت برایم کوتاه بود اما مطمئن باش شیرینی چند روز خاله بودن آنقدر زیر دندان هایم مزه کرده است که تا آخرین لحظه ی بودنت برایت آرزوی بهترین ها را داشته باشم ........ قربانت: خاله آهو         

راجب چند خط بالا چیزی نپرسین لطفا....بزارین بین خودم و رویا باشه

بعدا نوشت: رفتم که لینک  تکونی کنم....بیشتر از 10 تا وبلاگ حذف شده بود ...غم دنیا اومد تو دلم....بعضیا خبرا ی بد داشتن...بعضیا خوش خبر بودن..بعضیا خیلی وقت بود کلا نبودن...خیلیا اصلا بهم سر نمیزنن ولی من واقعا دلم نیومد پاکشون کنم... از دست خیلیا دلگیرم..با خودم حرف نمیزنن ولی دستشون درد نکنه کل لینکامو برداشتن..نوش جونت ولی خب...نمیدونم چی بگم ...عجیب غصم شده

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۳٠ساعت | دست خط ()

با عرض معذرت دو تا چیز جا موند:

اول اینکه این تست جالبی بود از وب سرمه کش رفتم!

ببخشید خب ..با اجازه سرمه خانمی  این م آزمون MBIT 

دوم اینکه :از شما میپرسسسسنننند: به نظر شما بدون هیچ کم و

کاستی حسی که اینچشم بهتون میده چیه؟! نخندین ...خل شدم

اصلا ..ولی شما جواب بدین لطفا

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۸ساعت | دست خط ()

چقدر پناه آوردن یه بچه به آغوش آدم قشنگه....اینکه حس کنی یه دل

پاک برات دعا میکنه و دوست داره و خدا صدای اون دل کوچیکو میشنوه

خیلی قشنگه...

اینکه تا ساعت 6 صبح بشینی با یه فسقلی بادبادک درست کنی و آخر

سر تو بغل تو خوابش ببره...اینکه که به یه بچه ی دو ساله کنار دریا یاد

بدی با شن و قالب ، ماهی و لاک پشت درست کنه و با هم بشمارین

یییییک،دووووو،سهههههه و اون با ذوق بگه مایی...

اینکه بدویی و دنبالش کنی و هی برگرده نگاه کنه و ذوق کنه که

نمیتونی بگیریش...

 شاد شدن دلای کوچیک خیلی قشنگه...

اینکه یه فسقلی بهت بگه نه غزال من میخوام پیش تو بخوابم و برای

کنار تو بودن از تخت و آغوش مادرش میگذره و تو ناگذیر از جای نرم و گرم

خودت میگذری و کنارش روی زمین میخوابی وقتی صبح بلند میشی و

دوتا چشم میبینی که از بیدار شدنت ذوق زدست و با تمام هیجان بهت

میگه بریم بازی؟!

وقتی یه بچه ی فسقبی از بغل پدرش دستاشو باز میکنه و خم میشه

تا بیاد بغل تو....

همه ی اینا باعث میشه تو دنیاشون غرق شی و خیلی سمت بزرگ ترا

نری....بزرگ ترایی که نمیدونم در طول این مدت چی تو دلشون راجبم

فکرکردن ولی حسم قشنگ بود.....اونقدر قشنگ که مثل خیلی وقتا

برام مهم نبود  بقیه چی فکر میکنن...

مهم خنده هایی بود که بعضی وقتا دلم رو لرزوند و اشکمو در آورد.....

بر داشت آزاد ممنوع،شاید این پست و برداشتم ،نوشتم که تو مرور خاطراتم این حسا

یادمباشه همین، خواهشا به این پست ساده نگاه کنینن چون ساده نوشته شده 

 

 

پ.ن: ببخشید اگر پست طولانی و حوصله سر بر شد و بازم معذرت بابت عکس و خطش

یه خورده حالم خوب نبوده

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت | دست خط ()

تو مترو کناره یه فسقلی که احتمالا 5 سالشه:

_ خانممون گفته هرکی نقاشیشون رنگ کنه بهش جایزه میده...نه به بچه بدا..منم دارم رنگ میکنم ...رنگ سیاه خیلی قشنگه...من خیلی سیاه و دوست دارم...کاش بشه یه روزی سیاه بشم،ولی فقط دزدا سیاه میشن.....  

(و نقاشی سیاه میپوشد و کودک به حرف هایی که انگار ناتمام اند و مخاطبشان برایم نامعلوم است ادامه میدهد و مادر شاید حتی کلامی از آن هارا نشنیده است و فقط خیره است به مقصدی که برایم نا مشخص است )

..............................................................................

در حال درست کردن بادبادک برای یه فسقلی دیگه که خوابش نمیبره و اومده با ذوق میگه میای بادبادک درست کنیم؟! و تو نگاهی به ساعتی که 3 نیمه شب را نشان میدهد می اندازی و میگویی بعله که میام:

_فسقلی: تو از خونه فرار میکنی؟!

_من: نه برا چی باید فرار کنم؟!

_ : ینی تا حالا فرار نکردی؟!

_: نههههه...آخه دلیلی نداره که فرار کنم

_: ینی تا حالا از دست مامانت اینا خسته نشدی؟!

_: نه،مادر پدرا خیلی خوبن آتنا چرا اینجوری میگی؟!

_: نخیرم،کی گفته؟! تو اگه جای من بودی.....

( تو فقط سکوت میکنی،میدانی وضع زندگیشان اصلا بد نیست،میدانی دوستش دارند... هرچه فکر میکنی نمیفهمی چرا ...میترسی بپرسی چرا...میترسی جوابی بشنوی که این روز ها از همسالانت هم انتظار نداری....)

 

 

نمیدونم بخندم یا گریه کنم.....چی شده که بچه ها اینجوری شدن؟!

+ این عکس هیچکدوم از این فسقلیا نیست همین جوری تو ماشین بودم با دیدن این صحنه یاد خیلی چیزا افتادم عکس گرفتم 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢۱ساعت | دست خط ()

 رمزش ک رمز همون پست تولدمه بازم کسی خواست بگه میدم خدمتتون

فقط خواستم عذر خواهی کنم اگه جواب ندادم بدونین نیستم قصدم بی احترامی نیست

اومدم قطعا جواب میدم 

یا علی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت | دست خط ()

مشاهده یادداشت خصوصی

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱٥ساعت | دست خط ()

میدانی؟! گاهی حس میکنی زندگی برای همه سخت شده است....

آنقدر سخت که کار از پسر فال فروش پشت چراغ قرمز و پیرمرد کمر

خمیده ی بادکنک فروش هم گذشته است و شاید حتی از خودکشی

کوسههای پر ابهت اقیانوس ها...

این روز ها حتی کسانی که کارشان خرد کردن_له کردن_ است هم

کمرخم کرده اند....شاید کمی شبیه شئی خسته ی  روی میز که کمر

خمیدهاش تو را به یاد هزار و یک آدم و اتفاق می اندازد 

با عرض پوزش واسه پشت عکس خجالت

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/۱۱ساعت | دست خط ()

دنیای عجیبیست...آنقدر عجیب که انگار تک تک اتفاقاتش بستگی دارد

به نگاه من و تو ،بستگی دارد به حسی که سال هاست در وجودمان

 زندهاست، نفس میکشد و گاهی شایدخسته میشود...خسته میشود

ازاینکهگاهی مجبور است قایم شود پشت هزار و یکنقاب پوشالی که

مبادا مثلداستان های ناب کودکی کلاغی شوم پیدایش شود و قاپ

بزندحست را ، و تو هرچه تلاش کنی ،دستت را دراز کنی، نتوانی ...

انگار این هم درس عبرت کودکی هاست... درس عبرت روز هایی که

هرچه دستت را دراز کردی تا تو را در آغوش بگیرند با صورتی خسته

مواجه شدی که به تو میفهماند دخترکم تو دیگر بزرگ شدی باید خودت

راه بروی....

 انگار از همان روز ها فهمیدم  گاهی ممکن است هرچه دستت را

دراز کنی دست هایت بی پاسخ برگردد و اینگونه است که احساسم را

دو دستی چسبیده ام که نکند روزی او هم جواب رد بدهد به دلی که به

وجودش میتپد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٥ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت