تاهمیشه

دلت حرف میخواهد...

یک دنیا حرف که اصلا نمیدانی چیست ، اما هست،خیلی هم هست...

دلت بغض میخواهد ....

یک بغض که بشکند...بشکند و صدای شکستنش،نفست را بند آورد....

دلت داد میخواهد...

یک داد بلند،که تا ماه ها گلویت تحمل ادای کلمه ای را نداشته باشد...

دلت....راستش نمیدانم شده ... من تا به حال همچین چیزی ندیده ام!

و تو با شنیدن این جمله از کسی که رو به رویت،در آینه،ایستاده

سرت را مثل دختر های خوب می اندازی پایین و میگویی اگر تو نمیدانی

پس....

راست میگویی....مگر چند بار در این سالها حالم اینگونه بوده؟!

اما اینبار ترسناک شده ام .... دلم میخواهد خودم را بردارم ، یقه اش را

محکم بگیرم و بچسبانمش به دیوار ، سرش داد بزنم که لعنتی چه

مرگته؟! ، بغضم که گرفت ، یقه ام را رها کنم ، بنشینیم یک دل سیر

برای خودم گریه کنیم ...

 

 

+ دلم یک دعوای حسابی میخواهد....مردانه...رو در رو...مردش هستی؟!

+ هنوز هم میتوان خندید => حال من خوبه :)

+ باورت میشه دیگه سرم تو آینه معلوم نیست؟! این همون آینه اس که وقتی پدر جون داشتن جاشو تنظیم میکردن غر میزدی که قدت بهش نمیرسه و باید نوک پا وایسی تا خودتو ببینی...یادته گفتن بزرگ میشی؟! یادته گفتی اوووووو ،کو تا اون موقع؟! 

+ قبلا اول تو دفترم مینوشتم بعد اینجا میذاشتم...جدیدا اول میام بعد یهو      مینویسم..شرمنده اگه انشاش خوب نیست

نوشته شده در ۱۳٩٢/۱٠/٤ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت