تاهمیشه

یه جورایی نمی دونم چی بگم یا چه جوری بگم ...

راستش بعضی حسا گفتنی نیست نوشتننی نیست فقط و فقط حس کردنیه...

این که حس کنی با خورد کردن کسی خودت هم خورد شدی پیش خودت یا اینکه حس

 کنی تمام احساست بند است به یک چیز و ان یک چیز خودش هم بلا تکلیف باشد و

نداند که هست یا که نیست تا همیشه تا ته ماجرا ی بودن و زندگی کردن  ...

راستنش را بخواهی  گاهی اوقات حس میکنم هیچ سودی برای این کره خاکی

 ندارم .اصلا به نظر من زندگی کردن مدالیه که به گردن هر کسی نمیندازن الان به هر

 طرف که نگا میکنی همه تو این دنیا هستن ولی زندگی کردن رو خیلیاشون تجربه

نکردن...

بیاین از بودنمون استفاده کنیم و زندگی کنیم...هر کس یه جوری زندگی رو تجربه

میکنه ...لحظه هارو قنیمت بشمارین...زندگیت پر از امید

خوش حال میشم تجربه ی زندگی کردناتونو برام بنویسین ...

 

نوشته شده در ۱۳٩۱/٦/۱۳ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت