تاهمیشه

در خواب های کودکی ام ، هر شب طنین سوت قطاری از ایستگاه

میگذرد ، دنباله ی قطار انگار هیچگاه به پایان نمیرسد ، انگار بیش از

هزار پنجره دارد و در تمام پنجره هایش تنها تویی که دست تکان میدهی

 و این تویی که هنوز هم تمام قد ایستایی در برابر تمام نبودم هایم و به

جای همیشان تو هستی...

هنوز هم تا کمی بهم میریزم ، نگران میشوی و من هنوز از مریضی ام

نگفته تو دردت به جانم را گفته ای، و من هنوز هم دلٍ خسته ات را از

نبودن هایم ندید میگیرم...

هنوز هم گاهی باری میشوم بر دوش دل نازکت که میدانم گاهی میلرزد

اما خب این منم ، منی که جز بچگی کاری از دستش بر نمیاید، جز

نگران کردن دل همیشه بی تابت؛ اما تو با تمام دل شوره های گاه و بی

گاهت تنها ماوای منی در این دشت پر خاشاک و من چون غزالی سر در

گم هر کجا خسته میشوم ، هر کجا کم میاورم ، تنها دلخوشی ام طنین

صدای مادرانه ی توست که مرا با همان میم مالکیت دوست داشتنی

صدا بزنی ؛ و چه حال خوبیست برای تو بودن با تمام نبودن هایی که

میدانم همیشه دوست داشتی باشم...

 

 

+ و این منم ، منی که هیچ است ، بی تو ، بی صدایت ، بی نفست. برایم باش  تا

  همیشه ، تا ته ماجرای بودن...

+ ماهی من و تنگ تو و آب روزگار / تو در حصار تنگی و من در مشت تو اسیر

+ سرکی بیش نبود! دلم نیومد نذارم ! ببخشید

نوشته شده در ۱۳٩۳/۱/۳۱ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت