تاهمیشه

یک وقت هایی باید روی یک تکه کاغذ بنویسی

                                                          " تعطیل است"

و بچسبانی پشت شیشه ی افکارت ،بعد به خودت استراحت بدهی و

دراز بکشی ، دست هایت را زیر سرت بگذاری  و به آسمان خیره شوی

و بی خیال سوت بزنی و در دلت بخندی  به تمام افکارت که پشت

شیشه ی ذهنت صف کشیده اند ...

یک وقت هایی باید با صدای رعد و برق خودت را به پشت بام برسانی تا

اولین قطره باران بر دست تو بچکد! به یاد همان راز همیشگی ...

یک وقت هایی دلت آرامش میخواهد! آرامشی که این روزها عجیب

نیست و تو عهد کردم تا همییییشه بایستی در برابر این نبودن ها ...

باشی ، با تمام وجود ...

گاهی حرکت مخالف جهت آب واجب است .


+ بعید میدانم حق قضاوت داشته باشی! بعید میدانم هر کس جرات کند اینگونه رو به رویم بایستد و احساسی را قضاوت که برایم مقدس است ، نمیدانم چرا اینقدر بی صدا فقط لبخند زدم! شاید فقط برای آرامشـــــ :) بیخیال ، ما ایم دیگر...

+ باران تویی ، به خاک من بزن ...

+ ای خدا شکرت ... خوبم ، نفس میکشم ، بوی نم بارون هست...

نوشته شده در ۱۳٩۳/۳/٦ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت