تاهمیشه

سلام...

چند روز پیش به شعر سیب حمید مصدق و جوابیه هاش فک میکردم!

یک آن یه چیزایی به ذهنم رسید که روی ورق آوردمشون! تا حالا شعر

ننوشته بودم! شاید نباید به خودم اجازه ی نوشتنشو میدادم ولی خب...

اگر خوشتون اومد خواستین جایی بذارینش خواهشا با اسم خودم

باشه!(مرسی)

.................

تو به او خندیدی

من نگاهی کردم

او هم میخندید

دخترم بود دگر!

چوب را بر داشتم

لیک،میدانستم

عشق از بدو ورود

سیبی در بر داشت

گرچه گاهی چوبش سهم

ما آدم هاست،

لیک باید باشد

حال سیب باغ من باشد

یا سیب دگر

مهم آن سیبی بود

که به علت و درد

با کمی دلهره بر گل افتاد

تو نمیدانستی من،

از پس دلهره ها

در پی تو میگردم

من نمیدانستم

که چرا چوب در دست من است!

لیک، شاید آن چوب

چوب آن  سیبی بود

که به صد دلهره

روزی،شاید

از درختی افتاد...

                          غزااال _ 92.2.30

 

پ.ن:همه جور انتقادی رو میپذیرم لبخند

ببخشید نتونستم به همه خبر بدم!خجالت

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/۳/۱ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت