تاهمیشه

ماه شب چهارده را که با آن ابر ها در آسمان میبینی حس جنون واری

تو را وادار میکند هر طور که شده از آن ها عکس بگیری...

اول میبینی نمیشود...میروی پایه بیاوری که میبینی نیست...یادت به

پایه ی دیگری که در کمد انباریست میوفتد...

ساعت 2 شب است ولی ...خلاصه تا ساعت 3 هرکاری میکنی

نمیشود...بغض راه گلویت را میگیرد نمیدانی چرا و شاید خودت را به

ندانستن زده ای  

هرچه برادرت میگوید:خب نگا کن لذت ببر..

میگویی: خب من میخوام عکس بگیرم که هر وقت میبینم لذت

ببرم...مگه چنتا ماه کامله نیمه شعبان داریم؟

خلاصه که هر چه میکنی صبح میشود و تمام...

و تو به یاد خاطرات میوفتی...خاطرات خوشی که بار ها و بار ها با چنگ

و دندان سعی در نگه داشتنشان داشتی اما نتوانستی...

این ساعت لعنتی نمیگذارد، شاید اگر ساعت نبود ماه آن شب یادش

میرفت صبح شده...

کاش میشد لحظه ها رو نگه داشت...چقدر پذیرفتن بعضی شکستا سخته...

 

کاش میشد لحظه ها رو نگه داشت...چقدر پذیرفتن بعضی شکستا سخته...

مطلبش یه خورده قدیمیه ولی خب...

شاید حسم به نظرتون خیلی خنده دار باشه ولی اگه بغضی بود به خاطر این نبود که نمیتونستم عکس بگیرم....یاد اتفاقات مشابه افتاده بودم..همین 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٤/۱٧ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت