تاهمیشه

دنیای عجیبیست...آنقدر عجیب که انگار تک تک اتفاقاتش بستگی دارد

به نگاه من و تو ،بستگی دارد به حسی که سال هاست در وجودمان

 زندهاست، نفس میکشد و گاهی شایدخسته میشود...خسته میشود

ازاینکهگاهی مجبور است قایم شود پشت هزار و یکنقاب پوشالی که

مبادا مثلداستان های ناب کودکی کلاغی شوم پیدایش شود و قاپ

بزندحست را ، و تو هرچه تلاش کنی ،دستت را دراز کنی، نتوانی ...

انگار این هم درس عبرت کودکی هاست... درس عبرت روز هایی که

هرچه دستت را دراز کردی تا تو را در آغوش بگیرند با صورتی خسته

مواجه شدی که به تو میفهماند دخترکم تو دیگر بزرگ شدی باید خودت

راه بروی....

 انگار از همان روز ها فهمیدم  گاهی ممکن است هرچه دستت را

دراز کنی دست هایت بی پاسخ برگردد و اینگونه است که احساسم را

دو دستی چسبیده ام که نکند روزی او هم جواب رد بدهد به دلی که به

وجودش میتپد...

 

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٥ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت