تاهمیشه

چقدر پناه آوردن یه بچه به آغوش آدم قشنگه....اینکه حس کنی یه دل

پاک برات دعا میکنه و دوست داره و خدا صدای اون دل کوچیکو میشنوه

خیلی قشنگه...

اینکه تا ساعت 6 صبح بشینی با یه فسقلی بادبادک درست کنی و آخر

سر تو بغل تو خوابش ببره...اینکه که به یه بچه ی دو ساله کنار دریا یاد

بدی با شن و قالب ، ماهی و لاک پشت درست کنه و با هم بشمارین

یییییک،دووووو،سهههههه و اون با ذوق بگه مایی...

اینکه بدویی و دنبالش کنی و هی برگرده نگاه کنه و ذوق کنه که

نمیتونی بگیریش...

 شاد شدن دلای کوچیک خیلی قشنگه...

اینکه یه فسقلی بهت بگه نه غزال من میخوام پیش تو بخوابم و برای

کنار تو بودن از تخت و آغوش مادرش میگذره و تو ناگذیر از جای نرم و گرم

خودت میگذری و کنارش روی زمین میخوابی وقتی صبح بلند میشی و

دوتا چشم میبینی که از بیدار شدنت ذوق زدست و با تمام هیجان بهت

میگه بریم بازی؟!

وقتی یه بچه ی فسقبی از بغل پدرش دستاشو باز میکنه و خم میشه

تا بیاد بغل تو....

همه ی اینا باعث میشه تو دنیاشون غرق شی و خیلی سمت بزرگ ترا

نری....بزرگ ترایی که نمیدونم در طول این مدت چی تو دلشون راجبم

فکرکردن ولی حسم قشنگ بود.....اونقدر قشنگ که مثل خیلی وقتا

برام مهم نبود  بقیه چی فکر میکنن...

مهم خنده هایی بود که بعضی وقتا دلم رو لرزوند و اشکمو در آورد.....

بر داشت آزاد ممنوع،شاید این پست و برداشتم ،نوشتم که تو مرور خاطراتم این حسا

یادمباشه همین، خواهشا به این پست ساده نگاه کنینن چون ساده نوشته شده 

 

 

پ.ن: ببخشید اگر پست طولانی و حوصله سر بر شد و بازم معذرت بابت عکس و خطش

یه خورده حالم خوب نبوده

نوشته شده در ۱۳٩٢/٥/٢٧ساعت | دست خط ()



      قالب ساز آنلاین      



امكانات سايت