حکایــــــــــــت...

حکایت جالبی ست تو به دنیا می آیی و کسی کمی آن طرف تر به عزا ی کودکش می نشیند ...

تو قد می کشی و بزرگ می شوی در حالی که  کمر مادر بزرگت آرام آرام خم می شود ...

تو زندگی جدیدی را آغاز می کنی در حالی که کسی در همین حوالی به زندگیش خاتمه می دهد...

و تو می خندی در حالی که کسی در کنارت هست که اشک گونه هایش را خیس کرده...

...

...

پ.ن: گاهی اوقات زندگی کردن از راه رفتن روی یه تار مو هم سخت تر میشه...اما ما می تونیـــــــــــــم.من مطمئنم ...

 

/ 6 نظر / 10 بازدید
حسین

سلام وبلاگه خیلی قشنگی داری دوست عزیز [گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل][گل]

حسین

سلام دوست عزیز مرا با نام بیا تو لینک کنید و ما هم شما رو با اسم تا همیشه لینک کردیم

نقطه سر خط .

آره ما میتونیم باز هم تمل کنیم بیاید کار نکنیم که از پس زندگی بر بیایم چون امکان نداره بیاید کارکنیم که تحملومن بالا بره ! ممنون که به اون یکی وبلاگمم سر زدی االبته خیلی وقته آپ نکردم تو فکرش بودم [گل]

باران

ببیـــــــن من هم مثل خــــــیلی از عاشـــــق ها از تو یـــــادگاری دارم ولــــی یــــادگـــاری من با بقیه فــــرق دارد یــــــادگــــــاری مــــن از تو ســــینه ای پر از درد اســـــت ...[دلشکسته]