زندگــــی...

میدانی زندگی درست مثل یک بافتنیست...

بافتنی که در  ابتدا  فقط دو نخ دارد و زندگی به تو گره را می آموزد و بعد

شاید سه نخ و بافتنی جدید...

به مرور آدم های زندگیت زیاد میشوند و تو نخ ها را با مهارتی که همین

زندگی به تو می آموزد بر هم میبافی...

یواش یواش تازه وقتی خیالت دارد راحت می شود که خخخخب من

توانستم..دنیا پرچمت کو؟ تسلیم شدی؟ ناگهان دنیا برگی را برایت رو

میکند که تو میمانی و تو...

در میان همین بافتن ها و وقتی به آخرش میرسی نخی را میبینی که

در آخر تنها مانده  کمی که دقت میکنی می فهمی که انگار نخ،نخ

توست...

مجبوری بچینی اش و وقتی چیده شد تازه انگار بافتنی فریاد

میزند که خوش رنگ بود حیف شد که چیده شد...

 پ.ن: تمام عکسایی که زیرش اسم خودمه کار خودمه. 

عذر خواهی .ن: شرایطم جوری بود که نتونستم خبر بدم.می بخشید!

/ 43 نظر / 5 بازدید
نمایش نظرات قبلی
تنهای عاشق

. از بس که گفتم دلم تنـــگ است، دهانـــم گشــــاد شد ! !

reyhaneh

جدی خیالی نیست؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

reyhaneh

یادت نیومد؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مگه چندسالته ننه؟؟؟؟؟؟؟[نیشخند]

سارا(نظزت چیه؟)

وااااااای...[ناراحت] فوق العاده بوووووود، اشک آدم در میاااره...[گریه] واقعا ازت ممنونم.[لبخند] خصووصی امن تره عمومی نمی کنم.[چشمک]

مریم

لبخند ها عالی بودن.... مررررررررررررسی

یه دختر...

سلام غزال جون چطوری مرسی که به وبلاگم اومدی و نظر دادی جملات وبلاگت خیلی قشنگه همین طور عکسات[گل]

بردیا

عاااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااالی[گل]

رها

سلام[پلک] من رمز تولد رو میخوام,میدی؟[سوال]